یک پاییز..یک ماه سرد..یک غروب جمعه..یک مادر پر درد اما آرام...یک پدر منتظر..یک تولد..یک نوزاد..صدای گریه ..لبخند شادی پشت در های بسته و تو که بی پروا برای فرو کشیدن نفس در سینه ات تقلا میکردی و هیچ نمیدانستی به کجا قدم خواهی گذاشت و در سالروز بیست و پنجمین تولدت چه دردی در همان سینه ات شعله خواهد کشید..بازی زندگی را بیخیال شو ..غم ها را تنها برای یک لحظه از دلت بیرون بریز..فراموش کن کجایی و که هستی. به شکرانه همین نفس ها لبخند بزن و بیاد بیاور که متولد شدی..بیست و پنج سال پیش..در چنین روزی!
تازه رسدیم خونه.حالم زیاد خوش نیست .طبق معمول لپ تاپ رو روشن میکنم و میرم سراغ خونه مجازیم.مطمئنم خوندن کامنت ها که تموم بشه, رو تک تک حرفایی که بهم زده شده حتی برای چند دقیقه هم که شده اگه فکر کنم حس بهتری پیدا میکنم.کامنت بیست و ..ای یه پیام خصوصیه که بهم تبریک گفته برای اینکه وبلاگم رو در لیست پنجاه وبلاگ برتر دیده!تو دلم ازش تشکر میکنم ولی نه حال و حوصله درست و حسابی دارم که برم پیدا کنم لینک این خبر کجاست و نه اونقدر برام مهمه که برم ببینم بالاخره از این پنجاه تا وبلاگ من نود و نهم شده یا صدم!به خوندن ادامه میدم تا به کامنت آخر میرسم که باز یه نظر خصوصیه با لینک به پرشین نیوز.روش کلیک میکنم و شروع میکنم به خوندن وبلاگای برتر .سعی میکنم ببینم چند تا شون رو میشناسم.همینطوری که میرم پایین بیشتر و بیشتر تعجب میکنم و در نهایت قیافه خسته و غم دارم تبدیل میشه به یه قیافه علامت سوال؟!فکر میکنم شاید اشتباه کردم یه بار دیگه از اول و با دقت بیشتری نگاه میکنم .یعنی چی؟هر چی میگردم وبلاگ گیلاسی رو نمیبینم!!از گلامور هم هیچ خبری نیست!زیپ و زیگزاگ رتبه اش شده بیست و چندم!!مگه میشه؟گیلی اگه محبوبیت وبلاگ نویسی نداره چه طوری آمار روزانش از سه هزار تا در روز پایین تر نمیاد؟گلامور روزانه حد اقل پونصد تا ششصد تا بازدید کننده داره(من حد اقل رو گفتم بماند که بعضا به هزار و بیشتر هم میرسه) زیپ و زیگزاگ با آمار حداقل هزار و دویست سیصد تا میشه وبلاگ ان +چند ام و یه وبلاگ دیگه با یک دهم این آمار میشه وبلاگ ان ام.میشه جدا؟با منطق جور در میاد؟نکنه اینم مثل قضیه مملکت داری و چپ و راستی و هزار جور جنگولک بازی دیگه است که تو صندوق می اندازی علی برات تقی میارن بیرون ؟اینا هم سیاست پشتشونه؟ سبز بوده؟ یا بک گراند وبلاگشون یکی از رنگ هایی بوده که چشم داورهای محترم رو اذیت میکرده به مزاجشون خوش نیومده حذفشون کردن؟نه جدا آخه یعنی چی؟تو دنیای مجازی هم از این چیپ بازی های حقیقی دست بر نمیدارن.به من نگید این آمار بر اساس رای گیری بوده و برتر ها رو کاربرا انتخاب کردن .اینا اگه محبوب نیستن این آمار رو از جیب بغلی کت باباشون میاد بیرون؟حالا من این چند تا رو میشناختم و انتظار داشتم جزو ده تای اولی می بودن اما حتما هستن وبلاگهای دیگه ای که به سرنوشت مشابهی دچار شدن. لطفا وبلاگ های انتخاب شده و برتر به خودشون نگیرن و از دست من ناراحت نشن حرف من این نیست که چرا اینا "آره"؟من میگم چه جوری میشه که اونا "نه"؟اگه حرف غیر حساب میزنم توجیهم کنید .ببینید این قضیه چقدر به چشمم اومده که با این حال و احوال اومدم در موردش نوشتم.بحث سر اولی و دومی نیست بحث سر قداست این دنیای مجازیه که فکر میکنم اینجوری داره شکسته میشه.یعنی نمیدونم این چه معضلیه که ما عادت داریم همه چی رو با هم قاطی کنیم؟
همیشه باهاتم.اینو هیچ وقت فراموش نکن گلم
دارم بر میگردم ایران..تا چهار ماه دیگه اینترنیم رو تموم نکنم نمی تونم فارق التحصیل بشم.مجبورم بر گردم.شرایط پسر عمو ثابته و تغییری نکرده.هیچ کاری هم نتونستم براش بکنم جز اینکه دل خودم آروم تر بود اینجا.خدا به داد دلم برسه وقتی باز ازش دور بشم.حرف، زیاد دارم برای گفتن ولی حوصله برای نوشتن نه!
برام دعا کنید
حال پسر عمو خوبه..با قدم های میلیمتری ِ شاید رو به رشد..باز هم خدا رو شکر.خودم هم هستم..زنده ام هنوز!زیاده حرفی نیست..باقی بقایتان...
نشسته روبروم.پاشو انداخته رو پاش و یه جورایی با خبال راحت لم داده روی صندلی چرمی.داره سعی میکنه خیلی جدی باهام حرف بزنه و نظرم رو عوض کنه.اولین باره که میبینم لحن کلامش طعم طنز نداره.یه مرد سی و خورده ای ساله کار درست و خوشتیپ که هر چی از توانمندی مالیش بگم کم گفتم. شاید یکی از اولین ها در بیزنس خودش اما فوق العاده خاکی و با معرفت.در حین شیک پوشی و اتو خوردگی از نظر شخصیتی اونقدر ساده و بی غل و غشه که گاهی وقتا طرز حرف زدن و حرکاتش باعث میشه احساس کنم دارم با پسرم! صحبت میکنم.یه تکیه کلام هم داره که میگه من پزشک نیستم اما پزشکا رو دوست دارم!زیادی هم دوست داره.اونقدر که شما تو هر کشوری و هر جایی که اسم ببری یه پروفوسور ایرانی رو اونجا میشناسه و به راحتی برات پیداش میکنه.و جالب اینجاست که در عین سادگی اونقدر روابط عمومی خوبی داره که به سرعت با همه دوست میشه .به همین علت هم اکثر این پزشکا باهاش به جور رابطه دوستی دارن!عامل ملاقات اولیه ما تو همون روزای اول با پروفوسور هم همین آدم بود(همون موقعی که ایشون گفتن با توجه به شرایط الانش در بهترین حالت زندگی گیاهی!) که البته بعدا با دعوت نامه پروفوسور پسر عمو به آلمان انتقال پیدا کرد.حالا همین آدم اونقدر با معرفته که چهار روزه از ایران پاشده اومده اینجا پیش ما که عمو احساس تنهایی نکنه.یکی از دلایلی که فکر میکنم به قول خودش پزشکا رو دوست داره اینه که یه جورایی نسبت به خودش وسواس داره و مدام در حال چکاپ کردنه!تو این مدت تا حالا باهاش پیش چند تا از دکتر های اینجا رفتم البته هر بار به یه دلیلی از پولیپ بینی گرفته تا درد شکم و...همین همراه شدنم باهاش باعث شده که یه جورایی بهم احساس نزدیکی کنه.میگه ببین تو مثل خواهر منی خوب گوش کن چی میگم.شاهین اقبال رو که شنیدی؟میگم آره.میگه الان نشسته رو شونه تو.این فرصتها برای هر کسی پیش نمیاد .تو زندگی آدم یه بار ممکنه همچین اتفاقی بیافته.این پیشنهادی که پروفوسور کرده میدونی یعنی چی؟لبخند میزنم میگم آره میدونم.یه نه کشدار میگه و دوباره تکرار میکنه نمیدونی دیگه.اگه میدونستی که لنگای شاهینه رو محکم میگرفتی در نره!میگم بابا جان من قبلا گفتم بهتون که سه سال پیش انتخابمو کردم.من نوروسرجری رو اصلا دوست ندارم .میگه علاقمند میشی !باور کن.من بهت میگم.تو چشاش نگاه میکنم با خنده میگم نچ!میگه فکرشو بکن ده دوازده سال دیگه میشی یه پروفوسور!زحمت داره ولی عوضش میدونی چی به دست میاری؟به من درست گوش کن.یه لحظه تصور اون روزی رو بکن که بشی یه پروفوسور حسابی که همه جای دنیا برات سر و دست بشکنن.میدونی یعنی چی؟باز میخندم میگم من مشکلم اون ده سال دویدن و جون کندن نیست. درسته باید بیخیال زندگی کردن بشم و زندگیم بشه پزشکی ولی تاحالاش هم کم جون نکندم به خدا بازم همین کار رو میکنم ولی پزشکی عشق میخواد باید عاشق باشی تا موفق بشی من این رشته رو دوست ندارم.یه بار دیگه با تحکم تکرار میکنم " دوست.. ندارم".باز اصرار میکنه کلی دلیل میاره کلی حرف میزنه دست آخر که می بینه حریف من نمیشه میگه جون من یه استخاره بکن حداقل.هر چی گفت همون کار رو بکن میگم عجب اصراری داری شما .بیخیال نمیشین هیچ رقمه میگه میدونی من فکر چی رو میکنم؟فکر یه دوازده سیزده سال دیگه رو میکنم که بشی یه پروفوسور جراح مغز و اعصاب بعد همه دنبال این باشن که با بدبختی یه وقت ازت بگیرن بعد من همینجوری در اتاقتو بازکنم بیام تو بگم بیا ببین ما چه مرگمونه!از ته دل میخندم میگم بابا شما که اینهمه دکتر میشناسی من رو میخوای چی کار اونم در دوازده سال آینده تازه اگر چیزی از آب در بیام!میخنده میگه نه دیگه آدم بیاد پیش شما بیاد یه چیز دیگه است!بلند میشم که برم به سمت اتاق پسر عمو میگم شما که لطف داری نیتت هم خیره!ولی من نوروسرجن بشو نیستم.با صدای تقریبا بلند میگه باید بشی..من دارم بهت میگم!
پی نوشت:برای پیش گیری از سو تفاهماتی که مطمئنن پیش میاد باید بگم این آقا یه پسر چهار ساله داره.اینو گفتم که نیاید برام کامنت بگذارید که نکنه خبراییه و از این جور صحبتا!
پی نوشت دو:با توجه به یه سری کامنتهای خصوصی که دریافت کردم از اونجا که میدونم دسترسی به پروفوسور س.میعی اصلا کار آسونی نیست اگه کسی بیماری داره یا کسی رو میشناسه که مشکل مغز و اعصاب داره مخصوصا اونهایی که تومور دارن و حتی همه دکترها جوابشون کردن میتونید برای من مدیکال پروفایل و اطلاعات کامل بیمار مورد نظر شامل نتایج آزمایشات و عکس و سی تی های احتمالی رو میل کنید تا به پروفسور نشون بدم.اگه کاری از دستم بر بیاد مطمئن باشید کوتاهی نمیکنم.
نمی دونم درست چند سال پیش بود که برای اولین بار تو یه برنامه مستند تلویزیونی که هر هفته فیلمی از زندگی یکی از ایرانی های موفق خارج کشور پخش میکرد دیدمش. چقدر به نظرم برجسته و موفق اومد و تا چه اندازه به عنوان یه هموطن بهش افتخار کردم.اونقدر برام جذاب بود که یادمه تکرار مستندش رو هم دیدم و لذت بردم.از چهره اش تصویر خیلی واضحی تو ذهنم نبود اما پسرش رو که درست جا پای پدر گذاشته بود تقریبا به خاطر داشتم و یادم بود که میگفت خیلی خوب نمیتونه فارسی صحبت کنه.از اون روز تا حالا تو تموم سالهایی که وارد حرفه پزشکی شدم هر وقت و هر زمان که صحبت از جراحی مغز و اعصاب شده اسمش به عنوان برترین جراح مغز و اعصاب تو دنیا که بنیان گذار یه روش نوین تو جراحی بیس اسکال یا همون قاعده جمجه است به گوشم خورده و هر بار که شنیدم این بهترین یه ایرانیه از ته دل ذوق کردم و به خودم بالیدم(حالا شما بگو تو رو سننه!)یادمه تو همون برنامه مذکور گفتن تخصصی ترین بیمارستان جراحی مغز و اعصاب تنها برای ایشون و به افتخارشون ساخته شده و این پروفوسور ایرانی ریاست این مرکز رو بر عهده داره.اون موقع تنها گوشه و کناری از اون مرکز رو نشون دادن ولی هیچ وقت تصورش رو هم نمیکردم که یه روز اونجا قدم بگذارم و اونقدر روز و شبم رو تو آی سی یوش سر کنم که از پروفوسورها تا اکثر پرستارهای آی سی یوش باهام تریپ رفاقت داشته باشن!به ذهنم هم خطور نمیکرد که تک تک ساختمون ها و مناظر اطرافش رو از بهر بشم بس که جلو پنجره هاش می ایستم و اشکامو از بقیه پنهون میکنم.ولی جدا دست سرنوشت آدم رو از کجا به کجا میکشونه. زندگی یه جوری چرخ میخوره و یه جایی وا میسته که هیچ وقت تو خیالت هم تصورش رو نکردی!و از همه اینها گذشته هیچ وقت فکر نمیکردم این انسان به این بزرگی و مشهوری تو دنیا روح و منشی داشته باشه که بزرگیش تو دنیا جا نگیره.یه مرد به تمام اعیار یه ایرانی اصیل یه پزشک و یه انسان واقعی.واقعا وصف این آدم در کلام نمی گنجه.هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی وارد اتاق مخصوصش بشم و از پشت میزش بلند شه بیاد جلو دست بده و با روی گشاده سلام و احوالپرسی کنه.دعوتم کنه به نشستن و حدود نیم ساعت تمام و کمال وقتش رو در اختیارم قرار بده و برای یه موضوع کاملا شخصی باهام صحبت کنه .وقتی بهش میگم تلفن نکردم که مثل بقیه وقت بگیرم و مزاحم اوقاتتون نشم اخماشو میبره تو هم و میگه شما همکارید برای شما همیشه وقت داریم!! فکرش رو بکن..من کجا و اون کجا چیزی تو مایه های یه بیسواد در مقابل یه دکتر!بعد این آدم در نهایت بزرگ منشی میگه شما همکارید .با روی باز و گشاده باهات صحبت میکنه و حتی بهت پیشنهاد میده که برای خوندن تخصص بیای پیش خودش!باورم نمیشه. دانشجوهاش از برترین های معتبر ترین دانشگاه های دنیان!من؟یه دانشجوی پزشکی با سطح کاملا متوسط!مگه میشه؟میگه برای من شخصیت و منش دانشجو هم یه فاکتوره مهمه البته یه چیز مهم دیگه ای هست, ازدواج که نکردی؟میگم نه!میگه باید بدونی که زمانی که پاتو اینجا میگذاری باید همه زندگیت رو فراموش کنی و با حرفه ات ازدواج کنی.عاشقش باشی و باهاش زندگی کنی.اگر بیای به من بگی از همین امروز تا ده سال آینده میشم سایه شما و روز و شب دنبالتون میام و کار میکنم و میخونم و زحمت میکشم یه فکری برات میکنم ولی باید یادت باشه که هر جا جا بزنی باید با همه چیز خداحافظی کنی.از اینجا یا باید یه پزشک حسابی بیرون بری یا کلا دورش رو خط بکشی.همه این حرفها رو با یه لبخند دلنشین و درنهایت قاطعیت میزنه و من بی اختیار زل میزنم به حرکت لبهاش و از ته دل آرزو میکنم که زمان جلو نره و من همونجوری جلوش بشینم و اون حرف بزنه و من حظ کنم.به ساعت که نگاه میکنم میبینم درست سی و سه دقیقه است که تو اتاقشم و داریم صحبت میکنیم کلی ازش تشکر میکنم و با عذر خواهی بلند میشم که برم میگه اگه یک ربع دیگه یه قرار مهم نداشتم حتما تا آخر شب با هم حرف میزدیم!باز هم موقع خداحافظی از جاش بلند میشه در اتاق رو باز میکنه و موقع رفتن دستهام رو محکم فشار میده و میگه از امروز تو ذهن من خواهی موند.خوب فکراتو بکن دوباره با هم صحبت میکنیم!وقتی از در اتاقش میام بیرون جدا میمونم که یه آدم چقدر میتونه بزرگ باشه.من خیلی خوب میدونم که در مقابلش هیچ چیزی نیستم هیچ چیز اما این آدم با این بزرگی این جایگاه بین الملی و با این همه قدرت و اقتدار چقدر با صمیمیت و احترام با من صحبت میکنه و با کارهاش اونقدر شرمنده اش میشم که برای اینهمه بزرگی و مهربونی دلم میخواد دستاشو ببوسم.چطور ممکنه یه آدم اینقدراز همه لحاظ برجسته و تک باشه.و در عین حال تا این حد با سخاوت ..من رو که تا ابد عاشق و شیفته خودش کرد . این انسان برجسته و افتخار ملی یه پروفوسور هفتاد ساله است که نزدیک به هشت هزار عمل جراحی مغز تا حالا انجام داده که یک رکورد بی سابقه است.تقریبا هر مریضی که تو هر نقطه دنیا که جراح های بزرگ از عمل کردنش وا میمونن میفرستنش پیش این پروفسور و خیلی خیلی بعیده که بیماری با دست پر برنگرده.با این سن و سال هنوز هم روزی چهار تا شش عمل انجام میده که تو تمام این مدتی که من اینجا بودم حتی یک مورد عمل غیر موفقیت آمیز ندیدم و حتی تموم اون مریض هایی که قبلا دکتر ها بهشون گفتن اگه از این عمل جون سالم به در ببرین حتما یه سری از عضو ها مثل چشم یا گوش یا...رو از دست میدین, صحیح و سالم و بدون هیچ نقصی از زیر عمل های ایشون بیرون میان!تو این مدت داستانهایی رو از مریض های متعدد شندیم و چیزهایی دیدم که میشه گفت که چیزی شبیه به یه معجزه است و اگه فرصتی باشه و حال و روز مساعدی سعی میکنم بعضی هاشون رو تعریف کنم..اگه وقت کردید حتما سری به زندگی نامه حرفه ای این افتخار ملی بزنید..
پاییز دوست داشتنی من فصل من داره به نیمه ی من نزدیک میشه و من اینو نمیدونستم.فکرشو بکن امروز وسط روز یه هو از دختر عمو پرسیذم امروز چند شنبه است؟یه خورده مکث کرد معلوم بود داره دنبال یه تاریخی میگرده که یادش باشه تا از روی اون تاریخ امروز رو محاسبه کنه.بعد از چند ثانیه گفت جمعه!جالب نیست جدا..اونقدر ذهنت مشغول باشه که خودتو..زمان رو .. و حتی شاید مکان رو فراموش کنی!

اینجا پاییز قشنگه رنگی و آرومه سرده اما نمیدونم چرا بوی بهار شمال رو میده.بوی پاییز برای من یه بوی خاصه یه چیزی تو مایه های عطر داوودی که با بوی خاک بارون خورده قاطی شده باشه یه سردی ملس با یه دنیا رنگ آتیشی که بهت حس زندگی میده.همیشه عاشق بوی پاییز بودم عاشق رنگ بندیش و عاشق انارای سرخش!پاییز اینجا رو هم با همه ی تلخی هایی که همراهشه دوست دارم بعد از هفت هشت سال دوباره اینروزا میون زیباییش میون حس غریب نزدیک غروبش میون اون رنگ بندی فوق العاده اش میون اون سرمای دلنشین سر ظهرش غرق میشم و پر میشم از تکرار حس یه تولد تو یه غروب پاییزی!
چقدر دلم میخواد بنویسم...چقدر دوست داشتم میگفتم و خالی میشدم..دیدی یه وقتایی انقدر دلت میخواد اشک بریزی که خالی شی اما نمیشه! چشمه اشکت خشک میشه انگار .حال الان منم یه چیزی تو همین مایه هاست.میخوام بنویسم اما نمیتونم!
بیا تو بغلم.بیا بشین رو پاهام دستاتو بنداز دور گردنم،تو چشام نگاه کن و برام حرف بزن.همه درد های دلتو خالی کن تو دل من.تو بغل من اشک بریز بگذار با لبام لمسشون کنم بگذار ببوسمشون.بگذار حست کنم.بگذار باهات باشم بگذار بودنمو حس کنی..اینا رو با بغض میگفتی..هر بار یه جور. هر بار نقاشی خیالی باهم بودنمون رو یه جور با عشقت برام میکشیدی. تو میکشیدی و من رنگ میکردم.رنگ میکردم و اشک میریختم.همونجا تو بغلت..همونجا با بوی عطرت.همون هرمسی که عاشقش بودم همونی که همه کادوهات بوشو میداد.بوت میکردم و با صدات با هاپوت رو بالشتم اشک میریختم و برات درد دل میکردم.حرف میزدم و خالی میشدم .خالی میشدم از خودم و پر میشدم از تو.باهام اشک میریختی و وقتی گله میکردم میگفتی تو که میدونی طاقت اشکاتو ندارم.گله میکردم ولی ته دلم پر میشد از ذوق باور حضورت حتی از کیلومتر ها فاصله, حتی از پشت خط تلفن, حتی تو یه نقاشی خیالی..کجایی که دردای رو دلم زیادی داره سنگینی میکنه..کجایی که دلم یه دل سیر گریه تو یه بغل امن میخواد کجایی که ببینی درد پسر عمو داغونم کرده و جز نوشتن, جز یه خونه مجازی جایی برای خالی کردن دردام ندارم .انقدر تو سکوت نوشتم دارم میترکم .بابا من دلم میخواد حرف بزنم من دلم میخواد فریاد بزنم من دلم میخواد بگم..چقدر بنویسم..چقدر بنویسم.حال و روز دلم خرابه. کجایی که دلم پر میکشه واسطه نشستن رو زانو هات و درد دل کردن برات حتی تو خیالم!آخ که این روزا دارم جون میکنم از خیالت هم فرار کنم..!