حدود یک ساعت تموم همراه با متخصصین محترم اتاق ها و بخش های مختلف رو راند میکنیم.تقریبا تموم کیس ها رو هم خودش پرزنت میکنه چون من روز اولمه که وارد این گروه و کلا این بخش شدم واصلا مریض ها رو نمی شناسم.نتیجش این میشه که ایشون معرفی میکنه و من هم خیلی شیک دست در بقل می ایستم و همراه اساتید نقش یک شنونده ی با شخصیت رو بازی میکنم!راند که تموم میشه اساتید محترم میرن پی کارشون و ما هم باید بریم پی کارمون که یه دور دیگه راند کردن همون بخش هاست(شما بخون شیش دور زیر و رو کردن کل بیمارستان) شامل گذشتن نت های جا مونده برای مریض ها ..نوشتن دستورات متخصصین محترم.پیگیری آزمایشات ..ترخیص بیماران و به طور کل کاغذ بازی و در زبان عامیانه دور از جون شما ,گلاب به روتون خر حمالی!والا به خدا این بخش کار که اتفاقا خیلی هم وقت گیره ،هیچ بار علمی نداره بلکه بار از یه نوع دیگه داره...!
داریم حرکت میکنیم به سمت آسانسور که بریم دوباره از بالا شروع کنیم که یه لحظه می ایسته میگه موافقی بریم یه قهوه بخوریم بعد شروع کنیم؟ خیلی آروم سرم رو به علامت تایید تکون میدم و میگم به شدت موافقم! من گرسنه هم هستم.چشاش برق میزنه و میگه خب پس میریم صبحونه بخوریم.میگم اوکی.میخوام مسیر رو عوض کنم به سمت کافتریا که میگه فقط قبلش من یه سیگار بکشم؟می ایستم جلوش تو چشاش نگاه میکنم و هیچی نمیگم.خب نیازی نیست چیزی بگم همین نگاه بدون کلام کافیه که بفهمه "یعنی انتظار داری من منتظر سیگار کشیدنت بمونم؟" و خودش متوجه گندی که زده بشه و فورا حرفش رو عوض کنه و بگه باشه بعدا میرم.. بگو تو که سیگار خونت بیشتر از کافئینش افتاده پایین و میخوای بری سیگار بکشی بی خود میکنی که پیشنهاد قهوه میدی.میریم تو کافتریا من زود تر سفارشم رو میگیرم و میخوام حساب کنم که نمیگذاره ..نمیدونم چه اشاره ای از اون عقب به صندوقدار میکنه که کشتیارش میشم پول رو ازم نمیگیره.احتمالا یارو رو تهدید به مرگ میکنه و الا بگو آقا جان به تو چه..تو چه کاره ای این وسط؟ تو پولت رو بگیر.میبینه خیلی دارم با یارو ور!میرم میاد جلو و آروم کنار گوشم میگه وقتی با من هستی بخوای حساب کنی ناراحت میشم.بر میگردم تو چشاش نگاه میکنم و باز هیچی نمیگم.خب بازم نیازی نیست چیزی بگم همون نگاه پرسشگر و لبخند کمی تا قسمتی تمسخر آمیز روی لبم کافیه که بفهمه یعنی چی داداش؟الان چی پیش خودت فکر کردی؟ و باز فورا حرفش رو عوض میکنه و میگه خب پیشنهاد قهوه از طرف من بود. میریم سر میز میشینیم و در حین صرف صبحانه ی محترم شروع میکنه به صحبت کردن و البته بیشتر اطلاعات دادن! و در این میون سعی میکنه از زیر زبون من هم حرف بکشه و من هم خیلی راحت و در کمال خونسردی و با لبخند به سوال هاش جواب میدم بعد یه مدت یبینم دیگه داره زیادی خصوصی میشه قضیه,که برای چندمین روز آشنایی حتی به عنوان یه همکار هم به نظرم زیادی میرسه .بنابر این سعی میکنم بحث رو عوض کنم و بکشونم به سمت بیمارستان و مریض ها و کمی تا قسمتی هم موفق میشم..داریم راه می افتیم که برگردیم به سمت بخش ها که قبل از سوار شدن به آسانسور میگه من میرم سیگار بکشم.میگم اوکی تو بخش میبینمت..
توی بخش کنار هم پشت یه پی سی نشستیم و داره بهم قوانین مرخص کردن مریض و نحوه پر کردن فایل ترخیص رو نشونم میده .برای اینکه راه بیافتم اون میگه و من انجام میدم در حین حرف زدن مدام چشاش روی صورت منه که غرق مانیتورم ولی اونقدر هوش و حواس دارم که متوجه سنگینی نگاه های خیره و طولانیش بشم و به روی خودم نیارم و خودم رو بزنم به اون کوچه معروف که یه هو کلامش رو قطع میکنه و نگاهش روی انگشتم ثابت میشه و اون وسط میپرسه نامزد داری؟باز برمیگردم تو چشاش نگاه میکنم و هیچی نمیگم و باز هم متوجه میشه که یه بار دیگه گند زده میگه آخه نگین های انگشترت تو نور برق خاصی دارن توجه آدم رو جلب میکنه ولی خب این انگشتر به اینگیجمنت رینگ( engagement ring)نمیخوره.منتظره جواب منه و وقتی میبینه هیچی نمیگم مطمئن میشه که درست زده به هدف و احتمالا تو دلش کلی عروسی برگزار میشه که عجب یه دستی زدم چون اگه واقعا این انگشتر حلقه نامزدی می بود من به عنوان یه خانم که مطمئنن به این قضیه حساسه، یه سخنرانی دفاعیه ای از حلقه ام باید ارائه میدادم و این سکوت من یعنی زدی به خال! چند تا پرونده رو تموم میکنیم..کل بخش ها رو با هم زیر و رو میکنیم ..حسابی خسته شدم دلم میخواد برم یه جایی واسه خودم تنهایی و راحت لنگامو! دراز کنم و مثل گربه دست و پامو بکشم و خمیازه بکشم و از اونجا که به جز ماشینم هیچ جای دیگه ای که ویژگی های یه مکان مناسب برای انجام عملیات فوق رو داشته باشه سراغ ندارم,میگم خب دیگه کارا که تقریبا تموم شد من میرم تو ماشینم کار دارم!میگه منم میام باهات باید یه چیزی از تو ماشینم بردارم بدم بهت..میریم توپارکینگ میگه بیا اول من یه برگه ای رو بدم بهت . دارم با خودم فکر میکنم چه برگه ی مهمیه این مگه که همین حالا باید بهم بده که میبینم لیست مریض ها رو که اتفاقا شونصد تا ازش تو بخش هم هست میده دستم.باز هم یه نگاه معنی دار بهش میکنم و با چشام حالیش میکنم که خر خودتی میخواستی بی ام دبلیوت رو نشونم بدی دیگه؟برای برگه ی خیلی مهمش ازش تشکر میکنم و میگم خب من میرم دیگه. میگه منم میرم سیگار بکشم!این جمله اش که از صبح برای بار ان امه داره تکرار میشه یه جورایی میره رو نروم ..دارم راه می افتم که یه لحظه می ایستم میگم واقعا فکر نمیکنی زیاد سیگار میکشی؟مگه چند سالته و با حالتی تقریبا عصبانی میگم لطفا برای رضای خدا سیگار رو ترک کن.نه اینکه بگم خیلی دلم به حال خودش سوخته بود که بیشتر دلم به حال خودم سوخته بود که چیزی حدود یک ماه مدام باید این جمله تکراری رو که هیچ بار معنایی خوبی هم نداره بشنوم..میگه سیگار رو میگی؟سیگار رو ترک کنم؟میگم چیز خیلی عجیبیه؟آره سیگار رو میگم.لبخند معنی داری میزنه و آروم میگه باشه بعد از ازدواجمون حتما ترک میکنم!یه لحظه هنگ میکنم.خودم رومیزنم به همون کوچه ی معروف و میپرسم چی؟بلکه این بار حرفش رو عوض کنه و مثلا منهم اون اولیه رو نشنیده باشم که باز لبخند میزنه میگه گفتم بعد از ازدواجمون ترک میکنم..!سعی میکنم به روی خودم نیارم و حرفش رو شوخی بگیرم .میگم واقعا این قدر بی انگیزه ای که برای ترک یه همچین چیزی به ازدواج نیاز داری؟میبینه مثل اینکه من پر رو تر از این حرفام.گونه هاش کمی تا قسمتی ابری سرخ میشه سرشو میاندازه پایین و در حالی که به جای آسانسور میره به سمت پله ها! میگه بعد از نهار میبینمت!انصافا شما بی خیال همه چیز شو فقط توجه داشته باش که اون همه نگاه های معنی دار بنده چقدر پر چذبه و تاثیر گذار بوده که طرف بعد از اون همه هنر نمایی اینجانب انقدر در کمال راحتی و خونسردی در پارکینگ! بیمارستان پیشنهاد میده و تازه قول میده که اگه ازدواج کنیم سیگارش رو بگذاره کنار.فکر کن؟؟؟
پی نوشت:جواب من به کامنت های شما در کامنت دونی!
انسان وقتی میتونه تحقیر بشه که خودش رو بالاتر از دیگری ببینه ، " من مقدس تر از تو هستم " بدونید چنین فردی رو می شه پایین کشید.نمیتونید انسان فروتنی رو تحقیر کنید . ابدا راهی نیست!من همیشه در جواب به کسی که فکر میکنم با حرف یا حرکاتش قصد بی احترامی یا توهین داره به یاد حرفهای گوتام بودا می افتم ونه تنها احساس بدی پیدا نمیکنم بلکه تنها با لبخند و گفتن یک جمله طرف رو متوجه اشتباهش میکنم. جا داره که اینجا داستان گوتام بودا رو براتون بنویسم:
او از روستایی میگذشت . دشمنانش جمع شده بودند و می خواستند او را تحقیر کنند کلمات ناروا و فحش های رکیک نثارش می کردند . او ساکت باقی ماند.آنان قدری معطل ماندند ، زیرا او هیچ چیز نمی گفت .و عاقبت بودا گفت اگر کارتان تمام شده ، من می توانم حرکت کنم ، زیرا باید پیش از غروب به روستای مجاور برسم . و اگر کارتان تمام نشده است ، من پس از چند روز به اینجا بر میگردم و آنوقت وقت کافی برای شما دارم . آنوقت هر چقدر که می خواهید می توانید بگویید.یکی از مردان در آن جمع گفت : ما فقط چیزهایی به تو نمی گوییم ، به تو توهین می کنیم .گوتام بودا گفت می توانید توهین کنید ، ولی اگر من آن را نپذیرم ، این دیگر در قدرت شما نیست .می توانید سعی کنید مرا تحقیر کنید ، ولی من فقط این چیزها را نمی پذیرم . باید ده سال پیش میآمدید که من در دام هر کسی می افتادم و هر کس به من توهین می کرد ، من احساس تحقیر شدن میکردم.در آن زمان من برده ی هر کسی بودم . ولی حالا انسانی آزاد هستم . من انتخاب میکنم !در روستای قبلی که بودیم ، مردم برایمان گل و شیرینی آورده بودند تا به من هدیه دهند.من گفتم ما فقط یکبار در روز غذا میخوریم و امروز غذایمان را خورده ایم . پس لطفا ما چیزها را انبار نمی کنیم ، نمیتوانیم این ها را بگیریم . متاسفیم ، باید این ها را پس بگیرید.حالا از شما میپرسم:آن مردم با آن گل ها و شیرینی ها و میوه جات که آورده بودند چه میتوانستند بکنند ؟کسی از میان آن جمعیت گفت : می توانستند آن را در میان اهل روستا تقسیم کنند .بودا گفت : تو باهوش هستی . همین کار را بکنید .من ده سال است از پذیرفتن چنین چیزهایی معذورم.حالا به خانه بروید و این چیزهایی را که آورده اید با هر کس که خواستید تقسیم کنید!
پی نوشت:این پست در پاسخ به سوال کامنت خصوصی عزیزی هستش که متاسفانه نمیتونم اسم و کامنتش رو تایپ کنم.
ما را به دنیا راندند
زاده شدیم..
گفتند میتوانید... آزادید...پرواز کنید..
و ما..
سرگرم دلخوشی های آزادیمان بودیم!
و در سر شوق پرواز..
.
.
قفس راساختند..
و ما ..
اکنون سالهاست که قفس نشینیم!
و اندیشه پرواز
سالهاست که رویای شیرین شبانه هایمان شده..
و چه معصومانه..
هنوز دلخوشیم
.
.
به آزادی ِنداشته مان!
**با تمام وجود از شنیدن خبر آزادی آقای زیپ خوشحال شدم**
دیون( Diyon)در تمام مدت اقامتم تو آلمان تنها کسی بود که میتونست به راحتی خنده به لبام بیاره و دلم رو شاد کنه یه جوری که بتونم از ته قلب ذوق کنم !حالا شما بگو فقط برای چند ثانیه..اونقدر شیرین و دوست داشتنی بود و هست که به سختی میتونستی در مقابل لبخنداش مقاومت کنی و لبخند نزنی..از همون بار اول که دیدمش تنها یک ساعت وقت خواست که بهم نزدیک بشه و افتخار رفاقت باهاش رو بهم بده.هر بار که تو اون شرایط باباش به اصرار برای شام دعوتمون میکرد که حال و هوامون عوض شه از همون ثانیه اولی که پا میگذاشتم تو خونشون چشام منتظر اومدنش بود و تا آخرین لحظه دلم میخواست کنارش باشم. وقتی می اومد اول برای چند ثانیه تو چشام مستقیم نگاه میکرد و بعد گوشه سمت چپ لبش بالا میرفت و لبخند شیرین و دوست داشتنیشو تحویل من میداد .یه لبخند یه طرفه یه چیزی تو مایه های یه پوزخند مهربون و من از ته دل ذوق میکردم.هیچ وقت فرصت نشد اونقدری با هم باشیم که بتونم باهاش عکس بگیرم اما وقتی دیشب با خونوادش از آلمان اومدن اینجا و مهمون خونه ی ما شدن ..وقتی موقع شام همه رفتن سر میز و من و اون که هیچ کدوممون شام نمی خوردیم تو پذیرایی تنها شدیم (درستش اینه که اتفاقا من گرسنم بود اما موندم پیشش که تنها نباشه!) بردمش تو اتاقم و حسابی باهاش عکس گرفتم...دیون یکی از شیرین ترین بچه هاییه که تو زندگیم دیدم.ببین چقدر برام عزیز بوده که بهش اجازه دادم با هاپوی عزیزم بازی کنه و اینجوری لهش کنه و هیچی هم بهش نگم!فکر کن!
|
سه شنبه 3 آذر1388 ساعت: 21:54 |
توسط:پاستیل عزیز | ||||
|
منم که اصلا نمیفهمم چی شده...هر روز میخونمت ولی سر در نمیارم...یعنی این مادر چی گفته؟ با تو چیکار داره؟ نمیفهمم ! جواب:نمی تونم جواب این سوالتو بدم پاستیل جان چون اون مادر عزیز تو یکی از کامنتای آخرش ازم خواست که حرفاش خصوصی باقی بمونه به هر حال هر چی بود تموم شد عزیزم.نه گلم نمیخوام از داستان خودم بگم حداقل فعلا نه.اونقدر از نظر روحی خسته ام که دیگه با ندونسته قضاوت شدن ها نمیتونم بار روی دلم رو بیشتر کنم.پسر عمو کماکان مثل قبله.اگه دیدی من سر حال اومدم و شدم همون دختر شیطونی که بودم بدون حالش بهتر شده! | |||||
عزیزی که با نام مادری که دلش پره برای من کامنت میگذاری.مادر مهربان و درد کشیده ی گل چندین بار ازت خواستم که برام آدرسی بگذاری که بتونم خصوصی برات بنویسم اما هنوز این کار رو نکردی. با اینکه دلم میخواست خیلی چیزها رو اینجا ننویسم و نگم اما صبر کردن بیشتر از این رو جایز ندونستم.شاید یک روز شاید یک ساعت و شاید یک دقیقه و حتی شاید ثانیه هایی که به هدر میرند بتونند سرنوشت ساز باشند.چرا باید این دقیقه ها رو در پشت پرده های انتظار سپری کنم چرا باید به قیمت بودن یا نبودن گفتن این حرفها تموم بشه.نه ارزشش رو نداره.میگم..همینجا..برای تو..تنها همین امروز و بعد از اینکه تو دونستی دیگر هیچ...
برام نوشتی میرم تا حرفاتو که خطاب به منه اما درواقع برای همه بخونم !این پاراگراف از ابتدای پست قبلی جا افتاده..دیشب با چشمهایی که از خستگی مدام روی هم می افتاد مثل همیشه اول توی ورد نوشتم و بعد کپی کردم..اگر به ساعت ارسال پست نگاه کرده باشی صحت حرفهام مسجل میشه..با تمام خستگی هایی که باعث شد امروز با یک ساعت تاخیر برسم بیمارستان بیدار موندم..برای تو..فقط و فقط برای تو نوشتم و نه هیچ کس دیگه ای...من اونچه حرف و خواسته دلم بود و وجدانم بهم حکم میکرد انجام دادم .تو اشک میریزی من هم اشک میریزم تو خودت را میدانی و من از تو هیچ نمیدانم..چشمهایم به هر تلنگری میبارد و حرفهای تو باران تلنگر این روزهای من است!خانوم دکتر تو بااین نوشتت از من تصویر یه گدای فرصت طلب رو به خواننده هات دادی . لطفا به همه بگو که خدا خودش به من و بچم کمک کرد دیگه نیازی به بنده هاش ندارم . قضاوت همه چیز رو می سپارم به خدا که تنها اون از حقیقت قلب های بنده هاش آگاهه و باز هم دیگر هیچ..!
**همونطور که تو آخر همین چند جمله گفته بودم حالا که تو خوندی پست قبلی رو حذف میکنم و با تمام وجود شرمنده همه کسایی هستم که کامنت گذاشتن، همه شان محفوظ است**
در تقلا و کشمکش هستم با خودم..احساسم..عقلم و وجدانم.اغراق نکردم اگر بگویم در تمام مدت این چند روز به تو و حرف هایت فکر کردم و مدام در مغزم خودم و زندگیم را زیر و رو کردم و هی گشتم و گشتم مگر پیدایش کنم.ولی هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتمش !این را بگذارم به حساب بخت خوش یا بد یا شاید هیچ کدام و یا شاید همه ی گزینه ها صحیح باشد!نمیدانم فقط همین قدر را میدانم که دلم خیلی میخواست خیلی حرفها را فقط به خودت میگفتم!
یک کامنت خصوصی چهار قسمتی از "مادری که دلش پره"خوندم ..یک بار..دو بار..سه بار.اونقدر خوندم که خوب تک تک حرف هاش رو حس کنم.اونقدر خوندم که بتونم درست فکر کنم و با تمام وجود سعی کردم که درکش کنم.اونقدر خوندم که یک سری از جملاتش رو از حفظ شدم.دلم گرفت دلم شکست و باز هم قضاوت شدم یا شاید درست ترش این باشه که قضاوت شدیم !عزیزم کاش برام آدرس ایمیل یا سایتی بگذاری که جوابت رو نه در اینجا بلکه خصوصی بهت بدم.
صبح ده دقیقه دیر تر از خواب بیدار میشم.خب ده دقیقه دیر تر از خواب بیدار شدن شاید خیلی مهم نباشه اما یکی از عواقبش که ده دقیقه دیر رسیدن به مرنینگ خواهد بود خیلی مهمه چون باید در سالن رو باز کنی و با کمال شرمندگی با سری پایین افتاده در مقابل انظار عمومی از پزشک و رزیدنت و دانشجو گرفته تا همکار های اینترنت در بین صندلی ها قدم رو بری تا یه جای خالی پیدا کنی که روش بتمرگی و این به قیمت چند ثانیه سکوت گوینده و نگاه های از فرق سر تا نوک پای شما و آه تاسف کشیدن برخی از مستمعین تمام خواهد شد.درک میکنی که چی میگم؟اینه که همه تلاشم رو میکنم یه سری از کارا رو فاکتور بگیرم و سرعت عملم رو بالا ببرم که کمبود وقت رو جبران کنم.میپرم تو ماشین و رخش رو می تازونم به سمت بیمارستان. میخوام سرعت رو بالا ببرم که باز اون فوبیا میاد سراغم و باز رو همون صد و چهل فیکس میکنم.احساس میکنم خوابم میاد!شیشه های ماشین رو پایین میدم میخوام ضبط رو روشن کنم که یادم میاد سی دی جدیدی با خودم نیاوردم و اون قبلی ها رو هم انقدر گوش دادم از شنیدنشون چهرم شبیه اون آیکون سبز رنگ معروف میشه!پس میذارم رو رادیو..چند تا آهنگ که میگذره میرسه به یه آهنگی که پسر عمو خیلی دوست میداشت!حالم رو دگرگون میکنه.بی اختیار اشکام میریزه پایین .گور بابای آرایش چشمم.مگه چقدر ماست مالی کردم اصلا که گریه بخواد کاری بکنه.بیخیال بزار دلم کارشو بکنه!برای خودم همینجوری دارم اشک میریزم که یه هو یه صدای بیپ بلند میشه و یه نور زرد از پشت پرده نازک قطره اشک عبور میکنه و درست میاد میخوره وسط چشمم.بله!چراغ بنزین روشن شده!همینو کم داشتم دیگه.تو این زیغ (زیق؟ضیق؟ضیغ؟الی آخر ..) وقت فقط زیق زیق تو رو کم داشتم!من خودم که ناله هستم دیگه تو از جون من چی میخوای آخه رخش جان؟یه کم ملاحظه شرایط رو هم نمیکنه!خب تا اولین پمپ بنزین یه بیست کیلومتری فاصله هست ولی مهم نیست حتما میرسونه.وارد پمپ بنزین که میشم میبینم اینجا دست کم باید بیست دقیقه وایسم.مگه میشه؟نه اصلا راه نداره بنابر این یه بسم الله میگم و سر خر رو کج میکنم به سوی پمپ بنزین بعدی!تا بعدی پونزده کیلومتر!تا بهش برسیم جونم به لبم میرسه بس که استرس دارم یه وقت نرسونه.چه میدونم خب با چراغ بنزین روشن چند کیلومتر میره! با کلی سلام و صلوات به بعدی هم میرسیم اما اونم یه چیزی تو مایه های قبلیه است.اعصابم به هم میریزه حالا چه خاکی بر سرم کنم.دل رو به دریا میزنم و میگم میرم بیمارستان میرسونه ایشالا ولی اعصابم به هم ریخته است.اونقدر که با دست محکم میکوبونم رو فرمون !درست مثل تو فیلما!و مسول پمپ بنزین هم میفهمه فکر کنم!حالا نمیدونم از چشام فهمید یا از طرز نگام ولی زمانی که داشتم از کنار ماشینای در حال سوخت گیری میگذاشتم و با چشای پر از اشک! بهشون نگاه میکردم با دست اشاره کرد که برو اون گوشه وایسا.فکر کنم تودلش گفته ببین این چقدر بنزین لازمه که داره واسه چهار تا قطرش اینجوری اشک میزیزه.دلش سوخت برام یحتمل و لی من بیخیال به اون پا رو میگذارم رو گاز و از پمپ بنزین خارج میشم.چی کار میخواست بکنه مثلا؟بیاد بشینه ور دلم تو ماشین بگه مشکلت چیه بگو من حلش کنم؟یا خارج از نوبت بهم اجازه بده بنزین بزنم یا یه گالن چهار لیتری بگیره دستش بیاره جلو چشای پرسشگر همه سر ریز کنه در مخزن بنزین رخش جان؟ از تصور همه این گزینه ها حالم یه جورایی ناخوش تر میشه!
به موقع میرسم به مرنینگ.خدا به خیر گذروند. رخش تا خود بیمارستان یه نفس می تازونه و دست من رو تو حنا نمیگذاره شاید چون میدونه تا چه حد از رنگ حنایی بدم میاد !بعد از مرنینگ دوباره راند ..دوباره پرسه زدن میون اتاقای مریضا همراه با استاد جنتل من مذکوره ! و بقیه همراهان همیشگی. از این بخش به اون بخش.یه دور کامل همه اون بیمارستان دردندشت رو باید با قدمای میمیمتری چرخ بزنی.همش یه طرف آی سی یوش یه طرف.همیشه به محض اینکه قدم میگذارم تو آی سی یو حالم یه جوایی متحول میشه.مدام تو یه گوشه اش دنبال پسر عمو میگردم و تو دلم اشک میریزم!امروز سه تا مریض داریم تو آی سی یو.سومی تخت یکی مونده به آخره و تخت آخر ..تولدشه..تولد یک سالگیش تو آی سی یو!این بچه از زمانی که متولد شده جز این آی سی یو هیچ کجای این دنیا رو ندیده.چشاشو که باز کرده به جای آغوش گرم مادر لباس سفید دکتر رو دیده و پرستار..تا خواسته چیزی رو بشناسه به جای جق جقه و اسباب بازی آمپول دیده و سرم و یه سری سیم و دستگاه که هیچ وقت نفهمیده چرا اینجوره دست و بالش رو برای تکون خوردن و شیطونی کردن بستن..بی خیال به مریض خودمون میرم بالای سرش. مادرش با لبخند کنار تختش ایستاده و برام توضیح میده که دخمرکش رو تو این یه سال فقط تو همین آی سی یو دیده وامروز جشن تولدشه..جشن تولد یک سالگیش.باز هم بی اختیار اشک میریزم و یادم میاد که صبح قبل از ورود به بیمارستان اصلا به صورتم نگاه نکردم که ببینم آرایش چشمم چه به روز قیافه ام آورده ولی باز هم بیخیال بگذار بباره و هر گندی که میخواد بزنه . این روزها بی اختیاری گریه گرفتم!چشمهای پرسشگر بقیه هست و منی که گوشه تخت یه بچه یه ساله رو گرفتم و گریه میکنم شاید کمتر برای دردای دل خودم و برای عذاب های بزرگ این بچه کوچیک و بیشتر برای یاد آوری کابوس اینکه آیا چند ماه دیگه ماهم محکومیم به اینکه جشن تولد بیست و سه سالگی پسر عمو رو تو آی سی یو بگیریم...؟
|
| ||||||||
|
حس ضایع شدگی! :دی ... یه سوال خانومی جون... شما الآن ایران هستی؟ جواب:نه گلم برگشتم پیش خانوادم.
| ||||||||
تصور کن یک بار دیگه در حال راند با همون استاد نامبرده در پست پایین هستی.امروز داری همه تلاشت رو میکنی که هر چی تو کاسه داری بریزی بیرون .یعنی یه جورایی میخوای همه سعیت رو بکنی گندی که دیروز زدی رو امروز ماست مالی کنی حالا بماند که میگن کار امروز را به دیروز نیانداز!امروز دو عدد دانشجوی سال آخر هم به جمع حضار اضافه شده اند و این یعنی اینکه وقتی سوالی پرسیده میشه اگه اندازه رزیدنت جواب ندادی و دلت رو نخوام بشکونم از همکارت هم کمتر میدونستی دست کم تو از اون دو تا باید بیشتر بدونی دیگه.پس تمام سعیت رو میکنی که مغزت چرخ دنده هاشو راه بندازه و تر تر کنان یه حالی بهت بده و البته از دعا و التماس به ائمه اطهار هم در دلت دست نمیکشی ..بعد در همین میان استاد جنتل من مربوطه یک سوالی می پرسه.رزیدنت ها مثل همیشه خاموشند تا جونیور ها جواب بدن.از دو تا دانشجوی مذکور هم صدایی در نمیاد بنابر این یه بسم الله میگی و دهان مبارک رو باز میکنی به اظهار فضلی که خودت هم زیاد ازش مطمئن نیستی فقط داری به کمک چرخ دنده های تر و تر کنان جلو میری.که استاد میبینه داری زیاد حرف میزنی! میگه داری خوب فکر میکنی ولی برو سرچ کن جواب این سوال رو.فکر کردن کافی نیست!و ادامه میده من انتظار ندارم جواب این سوال ها رو بدین ولی این سوال و جوابها کمک میکنه به اینکه فعال بشین و انگیزه بیشتری برای خوندن پیدا کنین.این هدف همه ی استاد هاست و البته برای ما هم خیلی بهتره .با این سوال و جوابها ما خودمون رو هم آپ دیت میکنیم!یه لبخند معنی دار میزنه کراواتش رو مرتب می کنه و با قدم های آروم میخواد بره به اتاق مریض بعدی که برمیگرده تو چشات نگاه میکنه و ازت میپرسه به نظرت یه استاد تنها توی این بخش ها راه بره مریض ببینه و با خودش حرف بزنه بهتره یا در حین راند با یه دختر جوان و جذابی مثل تو هم کلام باشه؟همه در سکوت فرو میرن و تو فقط لبخند میزنی .دوباره سوالش رو تکرار میکنه و تو باز هم لبخند میزنی در حالی که جلو چشمهایی که بهت خیره شدن داری با سرعت نور تغییر رنگ میدی.درست مثل یه آفتاب پرست گلگون!باز هم سکوت..برای یک لحظه می ایسته سرش رو برمیگردونه به سمت تو که در حین هم قدم شدن باهاش همه سعیت رو میکنی که صورتت رو در پناه شونه هاش قایم کنی .و یکبار دیگه سوال میکنه و تو موندی که این چقدر گیره و الان یعنی تو باید چی جوابش رو بدی که زیاد منتظرت نمیگذاره و با لبخندی معنی دار تر از قبل میگه فکر میکنم بعضی اوقات بهتر باشه با خودت صحبت کنی!نه جون من بگو حالا چه حسی داری؟؟ توهمون کامنت دونی پست پایین بگو که هر دو تا حست خوب با هم قاطی بشن!